مناطق گردشگری آذربایجان

گردشگری

قاصدک غم دارم

((قاصدک این نامه را با خود ببر ))

 

قاصدک از تو خبر آوردند!

که دلت خسته ز دیدار من است!؟

 

همه سرمای زمستان دیدم

تو فقط پیک بهارم بودی

 

قاصدک،پر پرواز تو را باد بچید!

که پیام دل ما را به آن کوچه رساندی دیشب!؟

 

تا به کی گوش به فرمان نسیم سحری؟

گر نداری دل عاشق لااقل آزاده باش!

 


گفته بودی دلخوشی خوشتر ز دل‌باختگیست!! دل مباز

گر دل ببازی خوشی دل را ز یادت میبرد؟!!

 

گفته بودم : آرزویم را به تو ای نارفیق!

راز دل را بر دل بیگانگان پنهان بدار ، من نگفتم؟؟

 

داد از این بیداد تو!!

 


چون دو هفته سال بهر انتظار یک خبر آسان نبود

قاصدک همخانه‌ای اینجا نبود قاصدک میخانه‌ها جای دل تنها نبود

 

جام می را من به خون دل همی پر کرده‌ام

 

 

آشیان دل به پابوس پیام آور نشست

بس که شلاقش زده آن نارفیق پایش شکست

 

قاصدک این رسم دلداری نبود

قاصدک این رسم دلداری نبود

 

دوش رفتم که سر کوچه ببندم تاج گل

گر تو آئی خستگی را سرکنی بر بام گل

 

لنگ لنگان آمدم بهر پیامت قاصدک

سر آن کوچه دگر بلبل بیچاره نبود!!

 

در سکوت دل خود زیر مهتاب بلبلک آنجا نبود

به قفس خندیدم که درش باز و پیامی بر جاست

 

خط این نامه به امضای تو بود!!

که دلت خسته شده از دل ما

 

قاصدک هر جا که هستی خوش نشین باش و بدان

ساده دل دل را به زلف یار میبازد چه خوش


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:28  توسط حسن سعدی  | 

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز

بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست

 

غمدیده ترین عابر این خاک منم من

جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست

 

در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا

مانند کویری که در آن قافله ای نیست

 

می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس

در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست

 

شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:46  توسط حسن سعدی  | 

دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار

حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار

انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن

اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار

با تار و پود این شب باید غزل ببافم

وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست

بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم

دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد

پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار

شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود

کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار

از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس

از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:46  توسط حسن سعدی  | 

ییخابیلمه زدی، فلک اولسایدی، ییخدی هیجرِ یار

آخیر آغلاتـدیـن منـی، بیگـانـه لـر گـولسـون منـه
شمع تک یاخدیـن منـی، پـروانـه لـر گـولسـون منـه
منـده یــالــواررام گــؤزوم یــاشیلــه، پیــر میکــده
ائیله مست ائیتسین منـی، مستـانـه لـر گـولسـون منـه
پرتوِ خـورشیـدِ روییـن جـام ِ مئـی ایچـره گـؤروب
آغـلارام، قـوی دؤره ده پیمـانـه لـر گـولســون منــه
قورخورام سّر دهانین، مئی ایچیـب فـاش ائیلـه یـم
مست اولام کیم، عارفِ میخـانـه لـر گـولسـون منـه
بـاغـلا اول زنجیـرِ زولفـونلـه مـنِ ســر گشتــه نــی
قویما کیم، صحـرا نشیـن دیـوانـه لـر گـولسـون منـه
لیلی وش زولفونـدن آیـری ایستـه رم، مجنـون اولام
قوی ائشیتسیـن بـو سـوزو فـرزانـه لـر گـولسـون منـه
ییخابیلمه زدی، فلک اولسایدی، ییخدی هیجرِ یار
واحـدم، قـوی سـاکـنِ ویـرانـه لـر گــولســون منــه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:56  توسط حسن سعدی  | 

از مرز شب گذشتم

از مرز شب گذشتم با چشم های بیدار

تکرار بودنم را خواندم برای دیوار

از بین پلک هایم باران اشک روئید

از ابرهای غصه آمد صدای رگبار

چیزی شبیه اندوه مثل قطار آمد

پهلو گرفت درمن در ایستگاه مردار

با حجم تلخ بودن دیگر نمی شود بود

حتی اگر که من هم کردم همیشه انکار

مرهم نمی گذارد دستی به روی زخمم

تا مرز مرگ رفته این بی طبیب بیمار

یک سیب تلخ کرمی- چسبیده شاخه ام را

با این وجود هستم من هم زسیب بیزار

دارد صدای صبح از آفاق شب میاید

ای چشم خیره ی من  دست از سرم تو بردار

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:51  توسط حسن سعدی  | 

شب بی مهتاب

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماندزندگی در چشم من شب های بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم

خار خشک سینه ی کوهم

سالها رفته است کز هر آرزو خالیست آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم... آه...

حالیا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

عصر پرپر می شود این نو شکفته در سکوت دشت

روزها این گونه پرپر گشت

لحظه های بی شکیب عمر

چون پرستوهای بی آرام در پرواز

رهروان را چشم حسرت باز

اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است

من که جام هستی ام از اشک لبریز است

می پرسم:

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد ؟

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد ؟

ناله ی من می تراود از در و دیوار

آسمان اما سرا پا گوش و خاموش است

همزبانی نیست تا گویم به زاری: ای دریغ

جام من خالی شدست از شعر ناب

ساز من فریادهای بی جواب

روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

روشنایی می رود در آسمان بالا

اما من...

هم چنان در ظلمت شبهای بی مهتاب

هم چنان پژمرده در پهنای این مرداب

هم چنان لبریز از اندوه می پرسم:

جام اگر بشکست ؟

ساز اگر بشکست؟

شعر اگر دیگر به دل ننشست ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:13  توسط حسن سعدی  | 

بی کسی

هرگز از بی کسی خویش مرنج
هرگز از دوری این راه مگوی
و از این تنهایی
و از این فاصله ها که میان من و تو روییدست
بگذار؛
تا که پروانه تنهایی از قفس آزاد شود و برودهمه رفتن حتي تو....
بال خود را بسپارد به نسیم
قاطی باد شود...
بگذار؛
کفتر خوشبختی، روی بام نفست بنشیند
و اگرچه دلت آنجا تنگ است،
نگذار؛
رنگ غم بر قفست بنشیند...
هر زمانی که دلت تنگ منست،
بهترین شعر مرا قاب کن
پشت درگاهت بگذار
تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد
و بداند که دل من با توست،
در همین یک قدمی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۹ساعت 15:46  توسط حسن سعدی  | 

داي گل

حسرت ياش اولوب گوزلره دولماقدادي ؛ داي گل !

گوز ياشلاري آخماقدا سئل اولماقدادي ؛ داي گل !

هجران تورو دونياني قفس تك بورويوبدور دلتنگتم برگرد

دونيا كيمي باغريم دا دارالماقدادي ؛ داي گل

سال داغلارا هاي ، گويده بولودلار ديله گلسين

يارپاق كيمي وارليق بويو سولماقدادي ؛ داي گل !

هجرينده كئچن لحظه لري يانقيلي ساز تك

غم پنجه سي ، آه زخمه سي ، چالماقدادي ؛ داي گل !

سنسيزليگه دوزمك نه ساياق ممكن اولارميش

دوزودوم ، دوزوموم جانيم آلماقدادي ؛  داي گل !

گل قوي گونشين بايدا سي دونيايه جالانسين

باغريمدا قارانليق ايزي قالماقدادي ؛ داي گل !

ياتماز ، يولونو گوزلريم اولدوز كيمي گوزلر

گوزلر كوكو ، حسرتله سارالماقدادي ؛‌داي گل !

هر گون " سحر" آدديملارينين ماهني سين ايزلر

آچميش سحرين باغري قارالماقدادي ؛ داي گل !
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی ۱۳۸۹ساعت 19:53  توسط حسن سعدی  | 

من  و  تمام خیالم  روایت دردیم

غمی غریب دلم را به سخره می گیرد

چه ناگهان غزلم  بی بهانه  می میرد.

چه ناگهان شب من بی ستاره می ماند

چگونه باور من شد که سایه می ماند؟

چگونه بی تو زمانه هنوز می گردد؟

نگو لبان من است این که بی تو می خندد

به رایگان غزلت را به  یاد ها  دادم

نوازش سحرت را  به   بادها  دادم.

کنون منم ! غزلی ناتمام و بی پیکر

به جان لحظه ی آخر بیا مرا بنگر.

به جان هق هق روز و شب دل ریشم

که تا به لحظه ی مردن به تو بیندیشم.

من  و  تمام خیالم  روایت دردیم

به دور عکس تو هر روز طواف می کردیم.

دوباره من ،قلم و عشق و بی سر انجامی!

فقط بیا بگو این شعر را چه می نامی

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۹ساعت 22:13  توسط حسن سعدی  | 

دلم تنگه برای گریه کردن

دلم تنگه ,
برای گریه کردن
کجاست مادر , کجاست گهواره ی من ......
همون گهواره ای که خاطرم نیست
همون امنیت صمیمی و راست
همون جایی که شاهزاده ی قصه
همیشه دختر فقیرو میخواست
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولی خیلی بزرگتر
نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم میشدم نه یک کبوتر
دلم تنگه .....
......
کجاست مریم ناجی , مریم پاک
چرا بیاد این شکسته تن نیست
تو فریاد هراس و بی پناهی
چرا دامن سبزش چتر من نیست
دلم تنگه
برای گریه کردن
کجاست مادر
کجاست گهواره ی من
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۹ساعت 21:57  توسط حسن سعدی  | 

در هر ثانیه بارها میمیرم

از هیاهوی درونم تهی میشم
سکوت میکنم.....
                       
سکوت......
بی رمق به ساعت چشم میدوزم
تیک تاک.....تیک تاک.....
                      
این صدای مرگ منه...
دارم هر ثانیه بارها میمیرم....
                                 
ثانیه....!
چه مقیاس حجیمیِ در بُعد تنهایی من....
تازه یک ثانیه گذشت....
                         
فقط یکی....!
کلاف تنهایی م هر ثانیه پیچیده تر دور خودش می تنه
                      
بباف.....
                          
بباف حلاج زمان.... 
بباف که شاید زیر حجم این کلاف گم شم
                                   
شاید دیگه نبینم که تازه...
                                                      
تازه یک ثانیه از بی تو بودنم گذشته.....
                                
تیک تاک...تیک تاک.....
                                  
این صدای مرگ منه.......           

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر ۱۳۸۹ساعت 21:6  توسط حسن سعدی  | 

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها

 دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی
+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر ۱۳۸۹ساعت 22:11  توسط حسن سعدی  | 

رنج انتظار

اشکی به چشم و در دلم آهی نمانده است
دیگرا مرا ز عشق گواهی نمانده است

در چشم بی فروغ من از رنج انتظار
غیر از نگاه مانده به راهی نمانده است

در سینه سر چرا نکشم چونکه بر سرم
جز سایه های بخت سیاهی نمانده است

در دوره ای که عشق گناه است بر دلم
جز جای داغ مهر گناهی نمانده است

نوری زمهر تو نیست به دلهای دوستان
لطفی دگر به جلوه ی ماهی نمانده است

در باغ خشک دوستی ای باغبان عشق
از گل گذشته برگ گیاهی نمانده است

شور و حلاوتی ز کلامی ندیده ام
شوقی و جذبه ای به نگاهی نمانده است

حسرت کشی ببین که دگر از وجود من
جز ناله های گاه به گاهی نمانده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۹ساعت 18:20  توسط حسن سعدی  | 

قاصدک

قاصدک

         هان چه خبر آوردی؟از کجا وز که خبر آوردی؟!

         خوش خبر باشی و اما گرد بام و درمن به ثمر می گردی...انتظار خبری نیست مرا

         نه ز یاری،نه دیار دگری                برو آنجا که بود چشمی و گوشی با دل

                                   برو آنجا که ترا منتظرند          

          قاصدک در دل من همه کورند و کرند 

         دست بردار از این در وطن خویش غریب،قاصدک تجربه هایی همه تلخ با دلم می گوید:

         که دروغی تو دروغ                                       که فریبی تو فریب

        قاصدک!هان ولی...آخر!

       راستی آیا رفتی با باد؟

                                 با توأم،آی! کجا رفتی؟ آی

      راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟!                     مانده خاکستر گرمی جائی؟

      در اجاقی-طمع شعله نمی بندم                            خردک شهری هست هنوز؟

     قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹ساعت 18:36  توسط حسن سعدی  | 

سيزلايير احواليما صبحه قدر تاريم منيم

یک قطعه شعر ترکی عاشقانه از استاد شهریار

سيزلايير احواليما صبحه قدر تاريم منيم

تكجه تاريم دير قارا گونلرده غمخواريم منيم

چوخ وفالي دوستلاريم واردير، يامان گون گلجه يين

تاردان اوزگه قالمايير يار وفاداريم منيم

يئر توتوب غمخانه ده، قيلديم فراموش عالمي

من تارين غمخواري اولدوم، تار غمخواريم منيم

گوزلريمه هر تبسم سانجيلير نئشتر كيمي

كيپريگي خنجردي، آه، اول بي وفا ياريم منيم

آسمان آلدي كناريمدان آي اوزلو ياريمي

ياش توكر اولدوز كيمي بو چشم خونباريم منيم

اي بو غملي كونلومون تاب و تواني، سويله بير

عهد و پيمانين نه اولدو، نولدو ايلغاريم منيم

"شهريار"م گرچي من سوز مولكونون سلطاني يم

گوز ياشيمدان باشقا يوخدور در شهواريم منيم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 17:16  توسط حسن سعدی  | 

هاردا قالدون گلمدون؟

 یول ایتیرمیش درنالارتک یولدا قالدون گلمدون

 گوزلریم یول چکدی سن یوللاردا قالدون گلمدون

 

آی پریشان قانلی کونلوم، سنده تک گویدون منی

 یا ایلیشدون ساچلاروندان داردا قالدون گلمدون

 

طابوتوم چیئنونده گتسین ،سنکی رازیدون بنا

ایندی کی چاتدون مراده هاردا قالدون گلمدون

 

سن هماتک یاد قوش اولدون، قونمادون ویرانمه

 سفرامی دنسیز گوروب،دیواردا قالدون گلمدون

 

زخم ور كی دیللنیم منده سنخ سازلار کیمین

اوزگه اللرده تل اولدون هاردا قالدون گلمدون

 

سون نفسده گل عزیزیم ، گلمسون جان ورمرم

گویدون عزرائیلی معطل هاردا قالدون گلمدون

 

 

ترجمه فارسي شعر در ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۹ساعت 23:17  توسط حسن سعدی  | 

چه خبر از دل تو؟

nightmelody-com-0669.jpg

چه خبر از دل تو....؟
نفسش مثل نفسهاي دل کوچک من ميگيرد...؟
يا به يک خنده ي چشمان پر از ناز کسي ميميرد...؟
چه خبر از دل تو....؟
دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من ميگيرد....؟
مثل روياي رسيدن به خدا....
همه شب تا به افق
دل من نيز به آزادگي قلب تو
..........پر ميگيرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 20:28  توسط حسن سعدی  | 

دوباره دلم بی صدا شکست

امشب دوباره دلم بی صدا شکست 

امشب دلم باز بی صدا شکست

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست

تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو

پرواز کرد و چون مرغی رها شکست

یک عمر من شکستم و با درد ساختم

اما کسی نگفت چرا بینوا شکست

ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه

کشتی صبرم از ستم ناخدا شکست

 امشب ستاره ها پی دلداری آمدند

اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست

باز به داد دلم رسی........ای کاش

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 22:34  توسط حسن سعدی  | 

منتظر

چشم هايم را به آسماني که خدايت در آن است

 دوخته ام و دستهاي خسته ام را سوي او ‏دراز کرده ام

و از تو مي خواهم که بيايي

 و مرا از عطر نفسهايت لبريز کني

 بيايي و مرا به ‏سرزمين آب هاي نقره اي ،

 به سرزمين آرزوها ببري

 و امشب باز به گذشته مينگرم

 آنجا ‏که در اوج نا اميدي سر راهم قرار گرفتي

 و با نگاهت قلب يخ بسته ام را گرما بخشيدي

 و ‏امشب چون گذشته

 تمام حرفهايم براي توست آه...

پس کي مي آيي

 چشمهاي خسته ام ‏انتظار آمدنت را مي کشند...........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:26  توسط حسن سعدی  | 

کسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم

 تنهاي تنهايم

کسي ديگر نمي کوبد در اين خانه ي متروک ويران را
کسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم
و من چون شمع ميسوزم و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند
و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم
درون کلبه ي خاموش خويش اما
کسي حال من غمگين نمي پرسد
ومن درياي پر اشکم که توفاني به دل دارم
درون سينه ي پر جوش خويش اما
کسي حال من تنها نمي پرسد
و من چون تک درخت زرد پاييزم
که هر دم با نسيمي ميشود برگي جدا از او
و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 17:12  توسط حسن سعدی  | 

آبشار گل آخور -ورزقان

اگه نوبتی هم باشه نوبت گردشگری است.در اردیبهشت ماه که زمین اوج زیبایی خودش را به رخ مردمان میکشد.لازم هست که من هم  همگام با زمین گردشگران را به طبیعت فرا بخوانم  تا از تماشای خلقت خداوند لذت ببرند.

اين آبشار در روستاي گل آخور از توابع شهرستان ورزقان واقع شده،و يكي از دل انگيز ترين مناطق طبيعي استان مي باشد

 آب اين آبشار بسيار خنك هست  كه از كوههاي شمالي و مرتفع اين روستا سرچشمه گرفته و پس از عبور از داخل روستا در آخر به يك آبشار زيبا تبديل مي شود ارتفاع آبشار حدود ۱۰ متر مي باشد ادامه آبشار پس از عبور از دره زيبا و سر سبز و پردرخت و گذر از روستاي ارزيل با رود طرزم به يكديگر مي پيوندند و رود بزرگي نشكيل داده  و به سمت روستاي حاجيلار و كبود گنبد سرازير ميشود

 علاوه بر آبشار، قله جلا داغي اين روستا و ييلاق هاي با لادست قله ميتواند مورد توجه گردشگران و كوهنوردان قرار بگيرد مردم روستا اكثراً سيد هستند و يك امامزاده هم در طرف ديگر روستا ((سمت باغات)قرار دارد كه به امامزاده پير سید علی اقا معروف است  چند تا آلاچيق توسط سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در بالاي آبشار حهت استفاده گردشگران ساخته شده و همچنين راه رسيدن به خود آبشار براي راحتي مسافران پلكان كشي شده است  ولی کاش اینکار را نمی کردند كاش طبيعت را دستكاري نمي كردند و همان مسير تقريباً صعب العبور قبلي باقي مي ماند (لذت طبیعت در طبیعی بودنشه)

 اين روستا در مسير ورزقان-خاروانا در منطقه اي به نام سه راهي ممد آقا واقع شده ،در اين سه راهي بعد از پيچيدن به جاده فرعي و طي حدود پنج كيلومتر راه به روستاي ارزيل رسيده و از ارزيل تا خود آبشار يك كيلومتر بايد خاكي رفت معدن طلای اندریان هم در اين منطقه هست

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 18:31  توسط حسن سعدی  | 

باز لبهای عطش کرده من    لب سوزان ترا می جوید

سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که دردل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من
لب سوزان ترا می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق ترا میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خاک

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 21:7  توسط حسن سعدی  | 

چه سرد است و چه بی روح...

    

کنج در یای زمان بنشسته ام

.                                                  زورقی محکم ولیکن خسته ام

 .                                                           خسته ام از مردمان بی چراغ

.                                                                  از سکوت کوچه های بی سراغ

.                                                         خسته از فانوس های بی فروغ

.                                                      از نگاه چشم های پر دروغ

 .                                        خسته ام از عادت تکرار کوچ

.                           چون حبابی گشته ام پر بار و پوچ

 .             خسته ام از باد سنگین وجود

بی وطن چون باد بی خوابم چو رود

 گاه ابم می برد در موج ها

گاه خوابم می برد در اوج ها

 .                    گم شدم در بحر چون و چیستی

.                                       پر شدم از هیچ و پوچ نیستی

 .                                           هم چشیدم طعم تنهایی به نوش

.                                                هم کشیدم بار محنت را به دوش

 .                                                                    دوستان مهربانم مرده اند

.                                              غنچه های عشق زود  پژ مرده اند

 .                                             سر فرو بردم به چاه خویشتن

.                                     تا بگریم بر گناه خویشتن

 بر گناه بی کسی باید گریست

جرم تنهایی نه جرم اندکی ست !....

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 11:55  توسط حسن سعدی  | 

يك شب ...

يك شب ز ماوراي سياهي ها
چون اختري بسوي تو مي آيم
بر بال بادهاي جهان پيما
شادان به جستجوي تو مي آيم

سرتا بپا حرارت و سرمستي
چون روزهاي دلكش تابستان
پرميكنم براي تو دامان را
از لاله هاي وحشي كوهستان



يك شب ز حلقه كه به در كوبم
در كنج سينه قلب تو مي لرزد
چون در گشوده شد تن من بي تاب
در بازوان گرم تو مي لغزد

ديگر در آن دقايق مستي بخش
در چشم من گريز نخواهي ديد
چون كودكان نگاه خموشم را
با شرم در ستيز نخواهي ديد

يكشب چو نام من به زبان آري
مي خوانمت به عالم رويايي
بر موجهاي ياد تو مي رقصم
چون دختران وحشي دريايي

يكشب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو ميسوزد
چشمان من اميد نگاهش را
بر گردش نگاه تو ميدوزد

از زهره آن الهه افسونگر
رسم و طريق عشق مي آموزم
يكشب چو نوري از دل تاريكي
در كلبه ات شراره ميافروزم

آه اي دو چشم خيره به ره مانده
آري منم كه سوي تو مي آيم
بر بال بادهاي جهان پيما
شادان به جستجوي تو مي آيم
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۹ساعت 14:3  توسط حسن سعدی  | 

امامزاده شعیب روستای دوزال-ساحل ارس جلفا

امامزاده شعيب دوزال

منطقه‌اى در نوار مرزى ارس که به دوزال و کردشت معروف است يکى از قطبهاى مهم فرهنگى آذربايجان محسوب مى‌شود امامزاده شعيب دوزال در روستاى دوزال واقع در ۲۰ کيلومترى شمال خاروانا بر فراز کوهى قرار گرفته که مشرف به رود ارس و مرز جمهورى آذربايجان مى‌باشد ظواهر امر نشان مى‌دهد که مربوط به اواخر قرن هفتم (دوره ايلخانى) ميباشد.

بنا، بصورت برج هشت ضلعى آجرى بلندى است که بر قاعده سنگى استوار گرديده و در هر ضلع طاقنماى بلند با طاق و جناغى به چشم مى‌خورد. ستون هشت پر آجرى در قسمت ميانى سردابه بار سقف را به دوش مى‌کشد. به فاصله ۵/۲ کيلومترى از روستاى دوزال و در کنار رودخانه ارس روستاى کردشت واقع است. حمام کردشت در ميان باغ بزرگ کردشت قرار دارد که ورود به آن احتمالاً از پشت‌بام صورت مى‌گرفته و توسط ۱۱ پله به هشتى اول و سپس به سربنيه راه مى‌يابد. اين هشتى به ابعاد ۵/۳ � ۵/۳ و ارتفاع ۵/۴ متر بصورت هشت پر است.

سربنيه حمام به شکل هشت ضلعى به اضلاع ۵/۳ و ارتفاع ۵/۸ متر مى‌باشد که گنبد بزرگ آن بر روى جرزها و هشت ستونى سنگى هشت پر استوار شده است.

گنبد سربنيه داراى کاربنديهاى جالب مزين به آهک‌بريهاى زيبا است. سکوهاى رختکن با طاق ضربى پوشيده و در زير آن کفش کنهايى تعبيه گرديده است. سربنيه به وسيله راهرويى مکسر، يک هشتى به گرمخانه که آنهم داراى آهک‌بريهاى زيبايى است، متصل  مى‌شود

امامزاده شعيب

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 18:38  توسط حسن سعدی 

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست          

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 19:7  توسط حسن سعدی  | 

نا اميدم،مي روم

میروم خسته و افسرده و زار

·                          سوی منزلگه ویرانی خویش          

·                               به خدا می برم از شهر شما

·                                   دل شوریده و دیوانه ی خویش

·                                        می برم که در آن نقطه ی دور

·                                              شستشویش دهم از رنگ گناه

·                                              شستشویش دهم از کلمه ی عشق

·                                             زین همه خواهش بیجا و تباه

·                                        می برم تا ز تو دورش سازم

·                                    ز تو ای جلوه ی امید مهال

·                             می برم زنده بگورش سازم

·                         تا از این پس نکند یاد وصال

·                           ناله می لرزد می رقصد اشک

·                                       آه بگذار که بگریزم من

·                                    از تو ای چشمه ی جوشان نگاه

·                                             شاید آن به که بپرهیزم من

·                                                 بخدا غنچه ی شادی بودم

·                                        دست عشق آمد و از شاخم چید

·                                       شعله ی آه شدم صد افسوس

·                                  که لبم باز بر آن لب نرسید

·                               عاقبت بند سفر پایم بست

·                        میروم خنده به لب خونین دل

·                       میروم از دل من دست بدار

·                     ای امید عبث بی حاصل

 احساس  گرم عاشق

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین ۱۳۸۹ساعت 19:23  توسط حسن سعدی  | 

عاشقانه

 

آيرليق  

                                   

بیر قوجاق گول باغلادیم گوز یولدا قالدیم گلمدین

عطریوی گاه دردیغیم گولردن آلدیم گلمدین

سن یوباندین انتظاردان سولدی بیر بیر گولریم

تئز سولان گولر کیمی سولدوم سارالدیم گلمدین

باغریما باسدیم سازی سنسیز دونن آخشام چاغی

آغلاییب بیر آیرلیق آهنگی چالدیم گلمدین

 

معني شعر

يك آغوش گل چيدم و چشم به راهت موندم و نيومدي

عطرت را گاهي از گلهايي كه چيدم استشمام كردم و نيومدي

تو دير كردي و گلهايم از انتظار يك به يك پرپر  شدند

مانند گلهايم من هم زرد و پرپر شدم و نيومدي

ديروز غروب سازم را بدون تو در آغوش گرفتم

گريه كنان آهنگ جدايي نواختم و نيومدي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 21:49  توسط حسن سعدی  |