منتظر
چشم هايم را به آسماني که خدايت در آن است
دوخته ام و دستهاي خسته ام را سوي او دراز کرده ام
و از تو مي خواهم که بيايي
و مرا از عطر نفسهايت لبريز کني
بيايي و مرا به سرزمين آب هاي نقره اي ،
به سرزمين آرزوها ببري
و امشب باز به گذشته مينگرم
آنجا که در اوج نا اميدي سر راهم قرار گرفتي
و با نگاهت قلب يخ بسته ام را گرما بخشيدي
و امشب چون گذشته
تمام حرفهايم براي توست آه...
پس کي مي آيي
چشمهاي خسته ام انتظار آمدنت را مي کشند...........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:26  توسط حسن سعدی
|